تبليغاتX
زیتون اتفاقی
آشکارا نهان کنم تا چند ! دوست میدارمت به بانگ بلند !

 

 

(۵۲)

 

صدای تپیدن قلب تو شیرین بود

همچون طعم عشقی که دچارش هستیم

همچون با هم بودن باهم ماندن و خندیدن

دوستت دارم

دستم را بگیر

بگذار جاودان شوم

مرا ببوس

و به بالهای روییده بر شانه ام نگاه کن

-از شادی داشتن تو -

 

کوتاهی هایم را ببخش به بزرگی قلبت

و بخشایش دستانت.

 

کاش عادی نشوم برای

قلبت

و انگشتانت و

صورتی لبانت ...

 

نوشته شده توسط خانم وبلاگ نویس در ساعت 23:55 | لینک  | 

 

(۵۱)

 

چقدر خوب است نزدیک بودن به آرزویی که روزی دوری اش کلافه ات میکرده

چقدر خوب است حس کردن عطرش از نزدیک

بوییدنش

بوسیدنش

دست زدن به پیراهنش

و دانستن اینکه تو هم در خاطر او هستی

 

چقدر خوب است عاشق کسی باشی که عاشقت است

چقدر خوب است مردت هم استوار باشد هم لطیف

استوار برای وقتی به او تکیه میکنی،لطیف برای وقتی گونه ات را می بوسد

چقدر خوب است همه چیز غیر واقعی به نظر برسد

 

 

نوشته شده توسط خانم وبلاگ نویس در ساعت 1:2 | لینک  | 

 

(۵۰)

کاش زمان را میشد نگه داشت

طولانی و کوتاهش کرد

طولانی برای زمانی که در کنارمی

و کوتاه برای وقتی دورم از چشمان توام

طولانی برای شنیدن واژه ی دوستت دارم

و کوتاه برای چشیدن طعم دلتنگی

 

دوستت دارم و میخواهم این واژه برایمان همیشه تازه بماند

اگر برای عاشقی جرات و جربزه لازم است میخواهم تمامش

 صرف نگاه تو باشد

چه از این بهتر

قدر دستانت را میدانم

در روزگاری که در آن انسانیت و دستهای پاک دور وکمیاب است

 

لعنت بر تمام بغض های فروخورده

 

دوستت دارم و

میگذارم زندگی ام بر پاشنه ی عشق تو بچرخد

 

نوشته شده توسط خانم وبلاگ نویس در ساعت 1:47 | لینک  | 

 

 

(۴۹)

 

انگار فکرم از کار می ایستد

هر لحظه لبخندهای گشاد بر لبانم می چسبد

قلبم هوا تازه میکند

خستگی در میکند

مقیاس اندازه گیری ندارم برای تعیین حجم این همه خوشبختی

خوشبختی رویرویم است

عطرش تا ساعتها پرم میکند

خوشبختی برایم میخندد

دستم در دستش است

می گوید دوستم دارد

همه چیز بهتر از همه چیز است

 

با کدام مقیاس بسنجمش؟

با کدام عدد بشمارمش

خوشبختی ام تویی و چهار حرف اسمت اسم شبم

دوستت دارم

 

نوشته شده توسط خانم وبلاگ نویس در ساعت 16:53 | لینک  | 

 

 

(۴۸)

 

قرار نبود این دفتر را تو ببینی

اما یک لحظه کافی بود برای آنکه به عهد خود پشت پا بزنم

و در مقابلت فرو بریزم

تا روحم را برهنه ببینی

شاید باورم کنی

تا بدانی آن چه نمیگذارد حرف بزنم

دلیلش همینهاست که اینجا نوشتم

نه آنکه تو را محرم نمیدانم

فریادهایم در این دفتر مخفی بود

چون تو این گونه مرا "ساکت " میخواستی

و من خواسته ی تو را میخواستم

با هر سختی

آن را میخواستم که ترجیح تو باشد

که برایت آسانتر باشد

حتی به بهای فروختن هر چه بر من آسان بود

این منت نیست

کاری هم نمیکنم که فداکار جلوه کنم

می دانم نه دیگران به لطفم نیازی دارندو نه من

به تحسین آنها

هر چه می بینی محض علاقه ای ست که در آن گم شدم

غرق شدم

آنقدر ، که دیگر خودم را نمیشناسم

و آن قدر به خوش یمنی این حادثه یقین داشتم که با لطف هیچ غریق

 نجاتی نمی خواستم

از این غوطه رها شوم

با صداقت بگویم

رهایی از این غوطه برای من همانا اسارتی جبران ناپذیر است

گاه رهایی ارزشی ندارد.و برای من این گاه از همان گاههاست

 

ببخش اگر شبیه این دفتر نبودم

نوشته شده توسط خانم وبلاگ نویس در ساعت 3:8 | لینک  | 

 

(۴۷)

 

آهنگساز گفت: چه متن عاشقانه ای ..عاشقی؟

گفتم: شرمنده اشتباه فرستادم برای شما

گفت: مگه عاشقی شرمندگی داره ؟ خوش به حالت که عاشقی

گفتم : نه ، ولی از درون اون خبر ندارم، من داغم و اون دوره

گفت : پس یار در سفر داری

گفتم :شما این جوری فکر کن

گفت : نگه داشتن رابطه خیلی سخته

گفتم : خیلی


پ.ن 

آریا عظیمی نژاد نمیدانست که او هم چند ماه قبل طی گفتگویی که در بالا نوشتم فهمید 

نوشته شده توسط خانم وبلاگ نویس در ساعت 22:28 | لینک  | 

 

(۴۶)

 

 ساکتم ...؟

فقط همینو فهمیدی ؟

این پوز کش اومده ی منو ندیدی ؟

این همه بغض !

خستگی از این عشق یک طرفه، این یه عشق یک طرفه س؟

داغون شدم، من باید چی کار کنم ؟خودت اگه میدونی داری چه کار میکنی ، به من بدبختم بگو چه

غلطی کنم

 

اگه آخرش میخوای بگی برو همین الان بگو،

نمیدونی این روزا چقدر اعصابم داغونه ، فقط کافیه یه چیزی بشه ، اشکام میاد پایین ،

حالم از خودم به هم میخوره ، از سایه خودمم میترسم، انگار این  تردید به همه سلولام رسوخ کرده

از تو ناراحتم

اگه با منی پس حتما منو دوس داری

ولی انگار نداری یا شایدم با من نیستی

شاید من دارم فکر میکنم که با منی، منو از توهم نجات بده ، بگو چه کار کنم؟ همه چی تلخه ،

خیلی دل تنگم ... تو چه دوستی هستی که از حال دوست خودت خبر نداری ،

نخواستیم بابا اگه فداکاری داری میکنی که بام حرف میزنی .. نمیخوام ..من ترحم نمیخوام ..بابا حرف

 بزن ..

دیوونم کردی..یه چیزی بگو ..ضایعم کن برم ..

چرا نگاه نگاه میکنی؟حرف بزن ..این زبونو محض

 ما یه  بار بچرخون ...

تا کی؟ من باید دق بخورم.. تا کی باید یه چیزی عین سنگ از گلوم تا تو دلمو فشار بده...

 

من احیانا دارم خل میشم.

حرف بزن 

 

 

نوشته شده توسط خانم وبلاگ نویس در ساعت 14:45 | لینک  | 

 

(۴۵)

 

 

از تو عبور می كنم

 

اگر تمام خاك زمين باشی

تنها مشتی از تو كافی است

برای آنكه تا ابد

بپرستمت .

از ميان صور فلكی

چشم های تو

تنها نوری است كه می شناسم .

تنت به بزرگی ماه

و كلامت خورشيدی كامل

و قلبت آتشی است .

برهنه پای

از تو عبور می كنم

و تنگ می بوسمت

ای سرزمين من !

 

(پابلو نرودا)

نوشته شده توسط خانم وبلاگ نویس در ساعت 18:3 | لینک  | 

 

(۴۴)

چقدر دوست دارم مال من باشی و من به خاطر نگاههای خواهان تو آرایش کنم

لباس قشنگ بپوشم و دورت بچرخم و برقصم

خودمو تو بغلت رها کنم

تا میشه ببوسمت

کاش توی بقیه عمرم تو همراهم باشی

گاهی اینقدر خودتو ازم دور میکنی که گم میشم بین هزارتوی خواسته هام

خواستن جنسیت یک مرد برای من وقتی معنا پیدا میکنه که اینطوری اسیرش باشم

این همه خواستن رو ببین  و خودتو از من دریغ نکن

 

میگن زن وقتی خوشبخته که مردی که توی آغوششه و مردی که تو ذهنشه و

 مردی که تو قلبشه یک نفر باشن

من این رو چطور به تو بفهمونم

اون مرد برای من تویی

منو انتخاب کن تا من هم توی ذهن و قلب و آغوشت آروم بگیرم

نمیدونم میتونم اون زن ایده آل باشم یا نه؟

ولی عزیز ،قشنگ روزگارم من و تو خوب همدیگه رو می فهمیم و تحمل میکنیم و

 اندیشه هامونو با هم تقسیم میکنیم

 

منو انتخاب کن

هوس آغوشتو دارم

روحانی ترین خواسته ی جسمانی من ، من دیوونه رو می فهمی؟

 

 

نوشته شده توسط خانم وبلاگ نویس در ساعت 2:17 | لینک  | 

 

 

(۴۳)

 

این روزها که میگذرد شادم/شادم که این روزها میگذرد 

شادم که می گذرند روزهای فاصله،روزهای بی تکلیفی ،روزهای بی تو

چه تلخ میگذرند و من چه صبورانه ، قطره قطره لحظاتم را در انتظارت سپری میکنم در انتظار توجه و

 عشقی که - شاید -نصیبم کنی 

کسی جز خودت این امید را در دلم فروزان نگه نداشته ... خودت هم میدانی

میدانی و می مانی

که اگر بمانی خواهم پرستیدت

و اگر نمانی تکلیفم با هیچ چیز معلوم نخواهد شد ... قهر خواهم کرد با هر چه خورشید و شعر و

حرف و خرد و احساس

بگو دوستم داری تا تکلیفم روشن شود با آن چیزهایی که با تو حس کردمشان

تا تکلیفم روشن شود با برقی که از دیدن چشمانت در چشمم پیدا میشود ...

و آتشی که در قلبم شعله می کشد

تا در برابر بغضهایی که از بی محلی ات و سردی ات گلویم را میگیرد .. . تکلیفم را بدانم.

تا بدانم آخر چه کنم

بخاطر تو و حرفهای نهفته در نگاهت و لطافت گونه هایت با دنیا بجنگم

یا بخاطرمطرود نشدن و باقی ماندن دست در دست دنیا بگذارم و با تو بجنگم

می خواهم با تو در یک جبهه باشم

سنگرم شوی ، سنگرت شوم

و تا لحظه ی مرگ ،خاطراتمان شیرین باقی بماند و بگوییم و ببوسیم و بخندیم

بگذار هم سنگرت شوم

 

بگو دوستم میداری تا در سر گیجه های این عشق مفقود نشوم

راهنما تو باش ...اصلا همه چیز تو باش

بگذار من فقط لطافت نجیبی باشم برای خستگی هایت

آینده با تو برایم آینده است .. بدان سان که در رویاهایم می بینم

آینده تو باش

اصلا همه چیز تو باش


سطر اول:قسمتی از شعر قیصر امین پور 

نوشته شده توسط خانم وبلاگ نویس در ساعت 18:21 | لینک  | 

 

 

(۴۲)

 

نگذار

استفاده

از آن ساک دستی نارنجی

که آن اول ها به من دادی اش

برایم عادی شود

 

 

پ.ن) : نگذار عادت کنیم ... نگذار تکراری شویم. نگذار حس نشویم .

 

نوشته شده توسط خانم وبلاگ نویس در ساعت 4:3 | لینک  | 

 

(۴۱)

 

و عشق ناله می کرد شبها ،گفتم که را عاشق شدی؟

گفت همه را

 

 

 

سلام

سکوتت را پذیرایم

" صادقانه "

به پایت می مانم

"عاشقانه "

 

 

 

وقتی پست چهلم را می زدم یاد کتاب (چهل نامه به همسرم )نادر ابراهیمی افتادم

چه نامه ها ی زیبایی بودند و من چه خامم و تهی دست 

 

من به پایت مانده ام، وفادار به عهدی که نبستیم

خرسند از "دوستت دارم هایی" که نگفتیم

گرم از بوسه هایی که ندادیم

نگذار بودنم به یک سکانس تکراری خسته کننده تبدیل شود بی اینکه تا آخر فیلم بمانی و

ببینی عاقبتم را

عاقبتی را بی تو نمی خواهم

یعنی می رسد روزی که تو به من بگویی دوستم داری؟

 

شهریور شروع شده ، داریم وارد ششمین ماه آشناییمان می شویم

وفادار به عهدی که نبستیم

این مسیر را با من باش

من هستم تا آخرش

 

 

نوشته شده توسط خانم وبلاگ نویس در ساعت 3:10 | لینک  | 

 

 

  (۴۰ )

 

 

دیشب خواب آغوشی را دیدم ... گرم بود

بالایش تصویر دو چشم آشنا که دلم برایشان تنگ شده را دیدم

چه لذتی داشت آن آغوش پاک ... و چه باور نکردنی بود آن رویا

و صبح که بیدار شدم ... انگار تازه خواب شروع شده بود

چه بیداری بدی

چقدر دلم تو را می خواهد

تو را و آغوشت را

که حرفهای نگفته ام را بر پیراهنت با صدای خفه بریزم

چقدر دلم می خواهدت

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط خانم وبلاگ نویس در ساعت 15:14 | لینک  | 

 

(۳۹) 

بشنو

من بیش از آن که دیدنی باشم ... شنیدنی ام

بشنو ... از دهان خودم ... که علاقه من به تو ... یاری ام میکند ... دستم را می گیرد

... به سمت قلم مو و گواش میبرد ... و وقتی نقاشی ام تمام میشود

در چهره ی زن مصری چنگ نواز ... میل خود را به تو می یابم

میل من به تو

چشمم را بر کتابها می چرخاند

پاهایم به شوق تو .. به سویت روانه میشوند

این شوق را در من ببین

قاصدک غمگین من ... اگر میدانستی لبخندت چه دلنشین است .. هیچ گاه بق نمیکردی

اگر میدانستی صدایت ناجی من است ... سکوت نمی کردی

عشق من ... بی پروایی ام را ببین

باورم کن

تا با هم از این شب رد شویم .... شب اما ماندنی ست 

اما با هم رد شدن از آن شاید آسان تر باشد بر من بتاب و بگذار سایه هامان به شکل یک سایه

 بر دیوار بیفتند ...

نه دو سایه ی تنهای کوچک

بیا وسیع شویم

 

 

نوشته شده توسط خانم وبلاگ نویس در ساعت 18:4 | لینک  | 

 

(۳۸)

 

می نشینم رو به روی مونیتور...

زل میزنم به عکس سه تا گل...

و گوش میدهم ...

 

:

(می خوام تو رو ببینم نه یک بار نه صد بار ...

به تعداد نفسهام ... برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشما رو میخوام .... )

 

و به تعداد نفسهایی فکر میکنم که بی تو و در هوای تو از گلوی من بالا و پایین می رود ...

و به بدی جرو بحث .. و به خوبی دیدار ...می اندیشم ...

می اندیشم که تو الان در چه فکری هستی ... روز به روز داریم از هم دورتر میشویم ..

به چه قیمت سکوتت را اینقدر طولانی میکنی ..

سکوتت دارد به منزله ی بی توجهی به من برداشت میشود ...

منظورم از بحث کردن  همین بود ... تلخ بود. اما کاش می فهمیدی ... انتظار توجه را از من نگیر ...

باز منتظر می مانم ...

فردا با نگاه خیره ... نگاهم کن ... انتظار را ببین ... و هزار حرف نگفته ام را .....

بگذار ماندنی باشیم ....

دوستت دارم و این کلام دارد در گلویم می پوسد

بگذار روانه شویم .. من و کلامم ....

نگذار از یادم برود .... نگذار به نداشتن بزرگترین آرزویم عادت کنم و دیگر نخواهمش .... نگذار عادی

 شویم ...

من علاقه و جستجوی نو میخواهم ....

من تو را می خواهم ... می خوانمت از اعماق وجودم ....

نامم را بگو .... صدایم کن ...

 

مرا به هیجان بیاور... چه روند کندی دارد زندگی ات ....

 

دوستت دارم ....

 

بگذار خانم وبلاگ نویس تو باشم ....آن طور که نوشته هایم را تو بخوانی و نه کس دیگر ...

نه همه بخوانند و فقط تو ندانی  خانمی هست و وبلاگی و نوشته ای و عشقی و دستی و چشمی و

نگاهی و ....

 

دوستت می دارم !

 

نوشته شده توسط خانم وبلاگ نویس در ساعت 23:6 | لینک  |